مي گويند: بتاب! از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!مي گويند: بخوان!از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!مي گويند: برقص!از بلنداي ناز تا خواهش نياز!و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!مي گويند: بمان!از ديروز روز تا فرداي شبو من...و من مي روم!که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!مي روم که آغاز کنم!از امروز روز تا فرداي روزتر؛اما؛آخر بي همسفر که نمي شود پريد!بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!
*باآرزوي سعادت*